تبليغاتX
چشمان روباه



 

 

آن کشته که بردند به یغما کفنش را

تیر از پی تیر آمد و پوشاند تنش را!

خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش

آن نیزه که می برد سر بی بدنش را!

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد

با خار عوض کرد گل پیرهنش را!

زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد؟!

شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را!

آغوش گشاید به تسلای عزیزان

یا خاک کند یوسف دور از وطنش را؟؟!

خورشید فروزان شده در تیرگی شام

تا باز به دنیا برساند سخنش را....

 

 

                   

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 21:52 توسط زینب |



 

 

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز،

مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

یا زمینی را که،

دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی

 از یاس سپید زیر پاهامان ریخت،

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من!

دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من!

 غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات،

از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن،

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!

این همه غصه وغم، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه!

میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر....

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می خواند؛

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 21:12 توسط زینب |



 

 

  مهربانم ! خودت خوب می دانی که یادش نمی رود از یادم.... پس بگذار در حضورت اندکی یادش کنم.....

  باز هم تند رفتم....!!!

  امروز آمد.....

  او هم آمد......

  ولی باتلاقی نبود...!

  گاهی فرشته بود برای من....یادم هست....!

  ادعای عشق می کردم....ادعای عشق  و گناه؟!!!

  و بعضی روزها هیزم جمع می کردم برای آتشم...

  و او می رسید و می دمید....یادم هست....خاموش کرد یکبار آتشم را....

  و روزی....دیر رسید....سوخت تمام وجودم در گناه.....!!!

  اما او باز فرشته بود...

  روزها می گذشت....

   فرشته ام .... وسوسه ای شد برایم....

  شبی....فرشته ام....آتش زد وجودم را....

   اما او باز فرشته بود....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 7:7 توسط زینب |



 

 

  سپیده زد و باز روزی دیگر....وای روزی دیگر...!!!

  آدم به وعده ی بهشت فریب خورد و من،به چه وعده ای؟!!

   دیگرانتظارسودی نداره برای پایان روزهای تاریک!!

   مگر...

   مگر آنچه خودت خوب می دانی...!!!

   راستی... یک خبر...

   امروز آمد و لی او نیامد...و باتلاقی نبود...

   گاهی فکر می کنم بدک نیست درد هجر.....!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 4:4 توسط زینب |



 

 

پرسید چراهرشب گریه می کنی؟!!!
 
مگر دلیل می خواهد گریستن؟!!۱
 
دلیل جز تنهایی....؟!!!
 
تنها آمدم .....تنها عاشق شدم...تنها گریه کردم ....و باز تنها می روم...
 
تنهای تنها...
 
و تو هم تنهایی ... تنهاتر از من.... تنهاتر از شبهای بی   او  گریستن...!!!
 
شاید دوست داشتی تنهایی را ...که تنها آفریدی مرا....
 
و در نیمه شب گرم بی باران ....تنها گریستم...
 
ماه نبود...نه ستاره... و نه روباه... نه شاعر ... و نه عاشق...!!!
 
و نه او.... که او هرگز نبود...!!!!
 
 او هرگز نفهمید  عشق را... پرواز را...
 
و من هرگز نفهمیدم دلیل عاشق شدنم را...!!!!
 
زمین خوردنم را دید....اما...نگرفت دستم را ...
 
و تو... می توانی... یقین دارم... پس بگیر دستم را...
 
و به من بازگردان دو بالم را...
 
 که نیامدم برای ماندن!!!
 
و باز باتلاق... فرو می کشد مرا فردا...
 
و باز او می آید.............!!!
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 21:13 توسط زینب |



 

 

آن گاه که ...

ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه ی آرزوهایت حس می کنی!

به خاطر بیاور که...

زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 8:27 توسط زینب |



 

 

   قلب جغد پیر شکست....

 جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا

 میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ

 و ستون، به در و دیوار دلمی بندند. جغد اما می دانستکه سنگ ها ترک می خورند،

 ستون ها فرو می ریزند، درهامی شکنند و دیوارها خراب می شوند.

 او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهایتکه پاره شده را لابلای خاکروبه های

 کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد

 شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد!

روزی کبوتری از آن حوالیرد می شد، آواز جغد را که شنید،

، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.

 آدمها آوازت را دوست ندارند.

 غمگین شان می کنی.دوستت ندارند

. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

 

قلب جغد پیر شکست ....

 

و دیگر آواز نخواند.

 سکوت او آسمان را افسرده کرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من!

پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟

 دل آسمانم گرفته است!

جغد گفت: خدایا!

 آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

 دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.

 تو مرغ تماشا و اندیشه ای! وآن که می بیندو می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.

 دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.

 اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است...

 و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد،

 می داند:

 

           آواز او پیغام خداست...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 8:32 توسط زینب |



 

 

 صلاح کار کجا و من خراب کجا؟!

                                         ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟!

 چه نسبت است به رندی؛صلاح و تقوا را

                                          سماع وعظ کجا ؛نغمه ی رباب کجا؟!

 دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ی سالوس

                                           کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا؟!

 بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

                                           خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا؟!

 ز روی دوست ،دل دشمنان چه دریابد؟!

                                            چراغ مرده کجا،  شمع آفتاب کجا؟!!

   ببین به سیب زنخدان که چاه در راه است

                                            کجا همی روی ای دل ! بدین شتاب کجا؟!

   چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

                                             کجا رویم بفرما از این جناب ،کجا؟!!

    قرار و خواب  ز حافظ طمع مدار ای دوست!

                                            قرار چیست؟صبوری کدام و خواب کجا؟؟!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 8:29 توسط زینب



 

 

حسی پنهان در من...سکوت خانه مرامی گیرد...همیشه دردهایی هست..در غروب..

شب های تاریک..شهرکه در سکوت می رودو چشم ها خاموش می شود...

حس پنهان من بیدارمی شود...حسی غریب...فراتراز عشق...

حسی که نمی دانم با که درمیان بگذارم جز خدا...اشک هایم...

باز اشک هایم... قدم میزنم با چشمان خیس...مرورمی کنم گذشته را ...

شب هاو روزهارا...ثانیه ها را...برگ ها را...و پاییز.....

خاطره ها دارد برای کودکی که جز عشق هیچ نمی داند...

 

روباه من !

 

یادم هست ...آن زمستان...قدم می زدم و از آدمها پنهان می کردم...حرف هایم را...

اشک ها یم را...یادم هست غربتت را...تنهایی ام را...و باز اشک...چقدر آرام شده...

روباه سرکش آن روزها...می شود عاشق...به دنیا می خندد...به آن روزها...

و می دانم که فقط تو میدانی و میفهمی درد روزهاو شب هایم را...تویی که چون من ....

باران خورده ی روزگارانی...تویی که اشک هایت ...قبل از من ...باران را شرمسار خویش کرده بود...

پشت آن پنجره...سردهای پاییز...خیابان های پردرد...شب های طوفانی...

باران هایی که هیچ کس زیر آن با تو همراه نشد....نیمکت های خالی از عشق...

دل های پر از درویی...!!!

و من برای تو ...برای همه ی آن شب ها و روزهایم بی تو...

برای آن همه تنهایی که با نجابت به دوش کشیدی ...می گریم...آهسته و آرام....

و گاهی تنهایم....تنهاتر از تو...!

 

روباه من می خندد  و من با خنده هایش آرام میشوم ...گناهی ندارد معصوم من ....

این را اشک های نیمه شبانش به من می گوید...

 

روباه من !

 

زیباترین ترانه ی من...شاعر روزهای سرکشی ام...نگاه من ...پی نگاه تو!

و نگاه تو دیوانه می کند مرا....

دیوانه اما اسیر ...دیوانه ی تو ...و اسیر قانون سرد آدم ها...

کاش چون تو روباه بودم...سبکبال و آزاد....

روباه من خدا در انتظار حرف های توست...

 

               نایت اسکین

 

 

پیام روز: و آهای کودکان امروز... مراقب قلب پاک خود باشید....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط زینب




 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ